سقوط ازاد

“And those who were seen dancing were thought insane by those who could not hear the music.”


سقوط ازاد

“And those who were seen dancing were thought insane by those who could not hear the music.”


۰۵
تیر
۹۹

تاریکی ، صدای جیغ هایش که بلند و سپس بلند تر میشود...
با مشت هایش به دیوار تاریکی هجوم می اورد... 
تمام وجودش را به دیوار میکوبد، بدنش از شدت درد بهم میپیچد و زمزمه ی هذیان مانندش در سکوت پژواک پیدا میکند ... 
شاید به دنبال ناجی ای میگردد ...
صدایش از شدت فریاد دورگه شده 
از شدت جیغ های بی سرانجام که انعکاس پیدا میکنند و گوش هایش را می ازارند 
اروم بر روی زمین می افتد 
خسته از تلاش های بی سرانجامش خسته از شدت تقلایی بیهوده 
اشک هایش ارام برگونه هایش میچکد، ناامید ، به تاریکی فرو رفتن دنیایش را مینگرد و هیچکس نمیداند که صدای سکوت تا چه میزان کرکننده هست !

  • Maryam Nouroozi
۰۲
تیر
۹۹

تازگیا متوجه شدم که یدون صدای پنکه خوابم نمیبرد ، چون به صداش عادت کردم اینگارشنیدن صداش بهم حس ارامش و امنیت میده و نشنیدن صداش ناخوداگاه مضطربم میکنه ولی وقتی تابستون تموم شد باید سیم پنکه رو از برق بکشی و بزاریش تو انباری یه گوشه ، کنار بقیه وسایلی که یه زمانی بهشون نیاز داشتی ولی الان فقط هستن چون شاید روزی به دردت بخورن ،مسخره هست ولی تقریبا همه ی ادمای زندگی ما مثل پنکه ان و صد البته ما هم توی زندگی اکثریت ادماحکم همین پنکه بیچاره رو داریم قتی فصلمون تموم میشه مننتقل میشیم توی  انباری ذهنشون تا تابستون بعد که شاید لازمشون بشیم ، البته به شرطی که یه کولر جدا برای خودشون نخریده باشن ، همین قدر مسخره ، همین قدر چرت و همین قدردرست ! بیچاره کسایی که اینقد به صدای پنکه وابسته میشن حتی وقتی زمستون میشه ،نمیتونن خاموشش کنن ، بجاش خودشونو توی پتو میپیچنن و امیدوارن که سرما نخورن !

و البته اینا همش اراجیف انسانی با کمبود خواب مزمنه !  پس نتیجه اخلاقی اینه که بخوابیم ! 

  • Maryam Nouroozi
۰۱
تیر
۹۹

time waits for no one 

انیمه های ژاپنی به شدت در انتقال احساسات و مفاهیم زندگی خوب عمل میکنند ،اگه از بی جواب بودن یه عده از سوال ها بگذریم این انیمه حرفی برای گفتن داشت ،زمان هیچوقت به عقب برنمیگرده ولی اگه ما بتونیم در زمان به عقب برگردیم چی ؟ اکثر ماها کار های داریم که ارزو میکنبم که هیچوقت انجام نداده بودیم ، ادم هایی که ارزو میکنبم که کاش ندیده بودیم و جاهای که ارزو میکنیم کاش نرفته بودیم ، اگر توانایی برگشت به عقب رو داشتیم شاید میتونستیم تغییر ایجاد کنیم ، شخصیت اصلی ما هم یک دختر معمولیه مثل همه ما که از مسخره شدن بدش میاد ، دوست داره بهترین باشه و خودشو از موقعیت های خجالت اور دور کنه ، اما در نهایت در انتهای داستان تبدیل به ادم بالغ میشه که متوجه میشه هر کاری تاوان و پیامدی داره ، در این جهان که حتی بال زدن پروانه ای در نقطه ای از جهان میتواند طوفانی در نقطه ای دیگر ایجاد کند، انتخاب های ما چه بخواهیم چه نه ،زندگی انسان های اطراف هم به نوعی تحت تاثیر قرار میدهد، پس صرفا حتی اگر به عقب برگردی هم پیامدش ممکنه از اتفاقاتی که تا الان افتاده هم بدتر باشه ،همه ی ما با انتخاب هامون زندگی میکنیم  ، اینو خطاب به خودم میگم :اگر از جایی که الان هستی ناراضی هستی ، جای غصه خوردن و ای کاش ، انتخاب کن ! چون در نهایت حتی عدم انتخابت ، انتخابی محسوب میشه که مجبوری باهاش زندگی کنی ! The Girl Who Leapt Through Time (2006 film) - Wikipedia

  • Maryam Nouroozi
۳۱
خرداد
۹۹

شاید همه امون به نوعی اسم کتاب چشم هایش بزرگ علوی رو شنیدیم ، معرفی دوستان یا تاریخ ادبیات دبیرستان ، شاید برای همین بود که این کتاب رو با اتتظارات بالا شروع کردم ، ولی در نهایت این اتتظارات با ناامیدی همراه بود ،و با عاشقانه ای نسبتا ساده مواجهه شدم که در نهایت مطلب جدیدی برای ارائه نداشت این داستان با تابلو چشم هایش استاد ماکان اغاز میشود و تلاش های ناظمی که مرید استاد هست برای کشف راز این چشم ها که ما را به سرگذشت زنی به نام فرنگیس میکشاند که از زیبایی افسانه ای و چشم هایی افسون گر برخوردار هست ، در نظر شخصی من چشم ها نماد دنیای درون انسان هاست و متفاوت بودن چشم ها در لحظه نماد جدال درونی و همیشگی انسان است ، ناامیدی خواستن ولی نرسیدن ، ناامیدی عدم استعداد ولی خواهان بهترین بودن ، رنجی هست که همه ی ما در بازه ای از زندگی خود تجربه کرده ایم ، و اشخاصی هویت واقعی خود را در لا به لای برگ های زندگی از دست میدهند، گاها برای لبخندی از جانب کسی که دوست میدارند ،و در انتهای این جاده کم اند اشخاصی که دقیق از هویت خود باخبر باشند! ایا قیمت عشق از دست دادن خود هست ؟ یا عشق وسیله ای هست برای یافت خود ؟ 

  • Maryam Nouroozi
۲۰
خرداد
۹۹

I was falling helpless in a shower of waste,
reaching my arms out toward the others
falling in disorder everywhere around me.

At the last instant,
approaching the surface,
the fall slowed suddenly,

and we were all
unconcerned,
regarding one another in approval

Thomas Kinsella

Free Falling | Character Sketch 1.1 by Mahek Shaikh on Dribbble

  • Maryam Nouroozi